جلال الدين الرومي
13
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
شعر زنگيى يافت آينه در راه * اندرو روى خويش كرد نگاه بينىاى پخج ديد و روئى زشت * چشم چون آتش و رخ از انگشت چون برو عيبش آينه ننهفت * بر زمينش زد آن زمان و بگفت كانكه اين زشت را خداوندست * بهر نيكيش را نيفكندست گر چو من خوشنگار بودى اين * كى درين راه خوار بودى اين اما آن سياهى كه رنگ زنگى دارد اما او زنگى نيست از ولايت ترك است و از ولايت روم است به طفلى به زنگبارش به اسيرى بردهاند دشمنى عاريتى سياهى بر روى او ماليده است چون آينه را ببيند خال خال بر روى خود سپيد بيند گويد عجب چه ماليدهاند درين روى مهرو چرا چنين سپيد نيست پس سپيدى با سياهى در جنگاند كه ( لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ ) يا خود او چون ميان زنگيان افتاد ايشان با او بيگانه بودند از روى آنك تو سپيدى و ما سيه از ما نيستى او تنها و بىكس مىماند از ضرورت تا با ايشان باشد و او را بيگانه ندارند سياهى در روى خود مىماليد تا دختر زنگيان ازو نرمد كه ( إِنَّ مِنْ أَزْواجِكُمْ وَ أَوْلادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ ) اين دختركان زنگى سياه عدو چهرهء چون ماه شمااند كه از بهر ايشان سياهى در رو مىماليد مبادا كه چون بسيار بماند اين سياهى بر روى شما رنگ اصلى را بخورد و همرنگ كند و آن فرّ سپيدى و سرخى رويتان در زير آن سياهى به روزگار بپوسد ، رنگ سياه عاريتى ، رنگ اصلى شود ، زودتر جدايى بجوئيد و روى خود را از رنگ ننگ سياه تباه ايشان بشوئيد كه « عادت چو قديم شد طبيعت گردد » و آنگاه كه آن خالهاى سپيد كه بر روى شما يادگار سپيديست نماند سياهى محيط شود بر روى جان شما كه ( وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ ) بعد از آن هرگز از سيهرويى بيرون نيايد كه ( يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ ) چون قومى را سياهى بر رو و سياهكارى در دل عاريتى است و بعضى را سياهرويى اصلى است ، فردا چون بجوى آب طهور قيامت سر بر كنند و از خواب مرگ خوابآلود برخيزند همه رويها بشويند چنانك عادت بود كه چون خفته از جامهء خواب برخيزد